تبليغاتX
داستان های کوتاه
داستان های کوتاه و نثر ادبی...

با کوله باری از خستگی که بر دوشش سنگینی میکرد از پله های پرازدحام پایین

آمد و خود را در آغوش یکی از پله ها رها کرد تا کمی از خستگی اش را روی دوش

آن بگذارد و کوله بار خود را کمی سبک تر کند.گروهی از دانشجوها که با هم

دوست صمیمی بودند از پله ها پایین آمدند و پشت سر دختر روی پله ها نشستند

و با هم گرم گفتگو شدند.حرفهای سراپا بیهوده شان مانند پتکی بود که بر سر

دختر کوبیده میشد و مطالب درسی ای را که آن روز با هزار و یک زحمت در ذهن

مشوش خود جای داده بود را فراری میداد.

دو نفر از افراد گروه سرگرم صحبت درباره ی ماجرایی بودند که معلوم بود ساعت

پیش در کلاسشان رخ داده بود و بقیه ی دوستانشان سکوت کرده و به حرفهای آن

دو نفر گوش میدادند.

-وااااای استاد فرهادی رو دیدی چه قدر بد پسره رو ضایع کرد؟

-آره بیچاره.من جای اون داشتم از شدت ترس جا با جا می مردم.

-آره راست میگی.بیچاره رو خیلی بد ضایع کرد.

-ولی حقش این نبود.خب بیچاره لابد کاری داشته که میخواست از کلاس بره

بیرون.

یکی از افراد گروه بین حرف آنها پرید و گفت:

-مگه یادتون رفته دفعه ی قبل یه دختره رو همین طوری ضایع کرد؟

دختره میخواست از کلاس بره بیرون که استاد فرهادی برگشت گفت:

خانوم رفتی بیرون در رو ببند و دیگه برنگرد.وقتی قبلا یه نفر رو این طوری ضایع کرده

یعنی این که بابا جون وقتی سر کلاس من هستید بیجا میکنید پا شید برید بیرون.

اگه هم رفتید لطفا دیگه بر نگردید.

دختر سرش را روی زانوهایش گذاشته بود و محکوم شده بود به حرف های آنها

گوش بسپارد.چرا که خستگی زیاد او را در آنجا اسیر کرده بود و پاهایش را به بند

کشیده بود و مانع میشد که مسافت نه چندان طولانی را تا حیاط طی کرده و آنجا

به راحتی روی صندلی ها زیر سایبان بنشیند و خستگی رفع کند.

در همان حال بود که یک نفر دستش را روی شانه های خسته ی او گذاشت و

کنارش نشست و گفت:

-چه طوری؟

دختر سرش را از روی زانوهایش برداشت و دوستش را در کنار خود دید:

-لبخندی زد و در جواب دوستش به شوخی گفت:

-ایناها.این طوری ام.نمیبینی؟

دوستش اخمی کرد و گفت:

-بیمزه آخه چرا تو انقدر شیرین عسلی؟یه کم نمک بخور بلکه با نمک بشی.

سپس ادامه داد و گفت:

-نمیای بریم ناهار؟

-نه.الان نه.یه کم خسته ام.صف هم که شلوغه.اصلا شاید غذای دانشگاه رو

نخورم.آخه اگه رو غذاش یه نوشابه نخورم گلاب به روت بالا میارم.

-پس پاشو بریم آت و آشغال بخوریم.

-چی؟آت آشغال چیه؟

-واااااااااا.آت اشغال چیه؟خب معلومه دیگه آی کیو.منظورم ساندویچه.

سان د ویچ.

-آهان.پس شما آت آشغال خور بودی و ما خبر نداشتیم؟؟؟؟

دوست دختر، درحال دادن یک جواب کوبنده در برابر صحبت دوستش بود و دختر

درحال گوش دادن و خندیدن که ناگهان صحنه ای که شاید برای خیلی ها چندان

با اهمیت نبود نظر او را به خود جلب کرد.

دختری کوتاه قد و لاغر اندام که معلوم بود نابینا هم هست در بین ازدحام گیر افتاده

بود و به کندی حرکت میکرد و کسی هم کمترین توجهی به او نداشت.به هزار و

یک دلیل نامعلوم هم عصایش را به همراه نداشت تا راه خود را در بین جمعیت پیدا

کند.

دختر به او خیره شده بود تا ببیند به کدام طرف میرود.دختر نابینا هم دستش را رو

به جلو دراز کرده بود و راهی نامعلوم را در پیش گرفته بود و میرفت.

دختر با آرنجش طعنه ای به دوستش زد و گفت:

-بیچاره داره کجا میره؟

-نمیدونم.چه فرقی میکنه؟

-آخه داره میره سمت پله های طبقه ی پایین.میترسم از پله ها بیفته.

عصا هم که همراهش نیست.

در همان موقع دلشوره ای غریب در دل او افتاد و با اینکه هنوز خستگی روی شانه

هایش سنگینی میکرد از جای خود بلند شد و به سمت دختر نابینا رفت و گفت:

-خانوم کمک میخوای؟کجا داری میری؟

-میخوام برم طبقه ی دوم

-اما اینجا که طبقه ی همکفه.راهم که دارید اشتباه میرید.

سپس دست دختر نابینا را گرفت و گفت:

-کدوم کلاس میری؟بیا با هم بریم.

-کلاس205.واقعا ممونم

دختر دست او را گرفت و از پله ها بالا رفتند.اما به دلیل مشکلی که آن دختر

داشت حرکت آنها به مراتب کندتر و آرام تر از یک فرد بینا بود و بدین خاطر کمی

بیش از حد معمول طول کشید تا به طبقه ی دوم برسند.نفس های دختر به

شماره افتاده بود تا اینکه بالاخره به کلاس 205رسیدند.

دختر او را داخل کلاس برد و به او کمک کرد تا سمت خانوم ها روی یک صندلی

بنشیند.

گروهی از پسرها سر کلاس بودند و شاهد صحنه ی کمک او به دختر نابینا.

یکی از پسرها با صدای بلند گفت:

-آخی خانوم شما چه قدر خوبید واقعا...

دیگری خندید و گفت:

-میشه بیاید دست ما رو هم بگیرید؟آخه خیلی دوس دارم.

سپس همه ی آنها با صدای بلند شروع به خندیدن کردند.

دختر سرش را پایین انداخت و از کلاس بیرون آمد و تصمیم گرفت به پیش

دوستش بازگردد.

در بین راه به دختر نابینا و حرفهای آن پسرهای نادان فکر میکرد و آه میکشید.

با خود گفت:

-خدا کنه اون دختر با شنیدن حرف اون پسرا دلش نشکسته باشه.

خستگی اش بیش از قبل شده بود.از پله ها پایین آمد تا به پیش دوستش برگردد

و کنار او نشسته و خستگی اش را رفع کند.اما وقتی که به مکان مورد نظر رسید

با جای خالی دوستش رو به رو شد.او دیگر آنجا نبود و دختر به شدت احساس

تنهایی کرد.

او به تنهایی روی پله ها نشست و به فکر فرو رفت.آنقدر در افکار خویش غوطه ور

شده بود که دیگر صدای گروهی که پشت سرش درحال صحبت کردن بودند را

نمیشنید تا آزارش دهد.

سمانه میرزایی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 23:13  توسط سمانه میرزایی  | 

سلام دوستان عزیز

کتاب این جانب در نمایشگاه بین المللی کتاب،حضور خواهد داشت.

اگر مایل به تهیه ی کتاب بودید می توانید به نشر شانی مراجعه کنید.

آدرس:سالن شبستان،راهرو۲۰،غرفه۲۱،نشر شانی

نام کتاب:کتاب داستانی افسانه ی بیخدا و باخدا

سمانه میرزایی

 

شخصی به نام بیخدا در سرزمینی زندگی میکرده که در آن سرزمین تمام مردم با هم خوب و مهربان

بودند.اما بیخدا همانند آنها نبود.بدین خاطر بعد از خطای بزرگی که بیخدا مرتکب می شود پادشاه شهر

او را از سرزمینش به جاده ی جهنمی تبعید می کند و داستان زندگی بیخدا با تمام فراز و نشیب هایش

آغاز می شود و ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:27  توسط سمانه میرزایی  | 

سلام دوستان عزیز...

امروز تصمیم گرفتم کمی به گذشته ی نه چندان دور برگردم و از میان نوشته هایم که در مجله ی

اطلاعات هفتگی در بخش "باریکتر از مو"به چاپ میرسیده یک نوشته را گلچین کرده و در وبلاگ قرار

بدهم تا شما دوستان عزیز مطالعه کرده و نظرات خود را با این جانب در میان بگذارید.

به یاد چهارشنبه،۱۲تیرماه ۱۳۸۷،مجله ی اطلاعات هفتگی

عشق

"هر روز که می گذشت احساس می کردم که کسی در باد فریاد می زند"

احساس می کردم که نسیم،پیام آور کسی است که مرا صدا می زند.

به دنبال نسیم رفتم تا صاحب آن ندا را ببینم.

اما او ایستاده بود...

در پشت مه...

در پشت درخت سرسبز...

در پشت گل سرخ...

در پشت کلام های نگفته...

او جاده ای به من نشان داد و مرا رهسپار آن کرد.

وقتی پا به آن جاده گذاشتم دریافتم که جاده ی پاییز است.

جاده ای پر از برگ های زرد و خشک.

زیر گام هایم صدای ناله شان به گوش می رسید.

ندا گفت:

آن برگ خشک را بردار.

برگ را برداشتم.

سپس گفت:

به انتهای جاده برو،درختی پیر انتظار تو را می کشد.

خود را به آن درخت پیر رساندم.

درخت پیر برگ را از من گرفت و به آن برگ بوسه زد.

در کمال ناباوری،برگ زرد،سبز و شاد شد و درخت پیر،پیرتر و فرسوده تر گشت.

حالا دریافته بودم که چرا آن درخت،آن قدر پیر شده بود.

آن درخت حامل پیامی برای من بود.

او به من فهماند،عشق واقعی در وجودش نهفته است.

آری،این است همان عشق واقعی که خدا برای آفریدگانش آفرید.

آن درخت پیر،حامل همین پیام بود:

(عاشق واقعی،همیشه تمام هستی اش را فدای معشوق می کند).

نویسنده:سمانه میرزایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 16:42  توسط سمانه میرزایی  | 

آرزوی کوچک...

هزاران آرزو داشت.اما همگی محال بودند.غمگین در گوشه ای دنج نشسته بود و

 می گریست.فرشته ی نگهبانش به نزدش آمد و دلیل گریه اش را جویا شد.

او نیز به چشمان فرشته نگریست و گفت؛آرزوهایی دارم که همگی برای من محال

اند اما بی شک برای کسی دیگر تحقق خواهند یافت.خوش به حال آن کسی که

به آرزوهای من دست یابد و وای بر حال من که تنها خدا داند چه بر من خواهد

گذشت.

فرشته دست بر شانه های او نهاد و با انگشتانش آرزوهایی را نشان داد که در فکر

و انتظار او بودند و او آرزوی آنان بود.فرشته اشکهای او را پاک کرد و گفت؛همان

طور که آرزوهای تو برای کسی دیگر تحقق خواهند یافت آرزوهای دیگران هم

برای تو محقق خواهد شد.

رسم روزگار این چنین است.

اما خوشحال باش که خود تو نیز یک آرزویی و در آرزوی دست یافتن و محقق شدن.

آن کسی که آرزوهای تو برای او دست یافتنی است قدر آنها را نخواهد دانست.

تنها کسی قدر دان خواهد بود که در حسرت رسیدن مانده باشد.

پس بی شک او نیز از داشته هایش لذتی نخواهد برد.

چرا که هیچ گاه آرزویش نبوده اند.

قدر خود را بدان ای آرزوی کوچک...

"ارزش وصل نداند مگر آزرده ی هجر

مانده آسوده بخوابد چو به منزل برسد..."

نویسنده:سمانه میرزایی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 15:52  توسط سمانه میرزایی  | 

                                             مرگ آغاز جاودانگیست...

 

بعضی ها می گویند نامش حسود بود.

اما من می گویم نامش انسان بود.فقط به عیسی غبطه می خورد.چرا که عیسی زمینی

نبود.هدیه ای بود که فرشته ها از بهشت برای مریم آورده بودند.مریم نیز هدیه را به خوبی

نگه داشت تا این که سرانجام عیسی با جسم و روح خویش به بهشت بازگشت تا جاودانگی را

آغاز کند.

او حسود نبود.تنها غبطه می خورد.چرا که دوست داشت جاودانه باشد اما مرگ برای او

حقیقتی بود که روزی به وقوع می پیوست و او توان فرار از چنگال مرگ را برای جاودانه ماندن

نداشت.

سالها گذشت و او پیر و پیرتر شد و هنوز همه او را حسود صدا می زدند و بسیار سرزنشش

می کردند.اما او توجهی نمی کرد.تنها ناامید و غمگین بود.چرا که مرگ به او نزدیک بود و

آرزویش در حال فنا شدن.

مرگ پایان زندگی اش بود.انسان در بستر خوابید.مرگ به ملاقاتش آمد.دسته ی گلی در دست

داشت.دسته ی گل را به آدمی داد و به او تبریک گفت.انسان اما ناامید بود.به مرگ گفت چرا

 برایم گل آوردی؟با آمدن تو همه چیز برایم تمام می شود.تو پایان من هستی.گل به چه کارم

می آید؟

مرگ،دست بر سینه ی انسان نهاد و گفت اشتباه نکن.من تنها به زندگی در دنیای فانی ات

پایان می دهم.اما مرگ تو آغاز جاودانگی ات در بهشت است.انسان شنیده ها را باور نمی

کرد.بسیار خوشحال بود.او  درحال بازگشت به بهشت بود و این یعنی آغاز جاودانگی.

انسان رفت.اما نه با جسم،بلکه تنها روحش به آسمان ها رفت.جسمش نیز در زمین باقی ماند

و به خاک بازگشت و بستری شد برای تولد گلی از دل خاک،اما روحش به بهشت رفت و

جاودانگی را آغاز نمود.

او نامش انسان بود و مرگ او آغاز جاودانگی اش بود...

نویسنده:سمانه میرزایی

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 21:14  توسط سمانه میرزایی  | 

                                           خدا را دیدم

 

پشت میز کارم نشسته بودم و با رایانه ای که در اختیارم بود در نت گشتی می زدم تا

جدیدترین خبرهای روز دنیا را برای چاپ در مجله تهیه کنم.هوا ابری بود و خبر از بارش

 باران تندی می داد.

آقای فروهر وارد اتاقم شد و گفت:

"پا شو.به اتاق سردبیر احضار شده ای.فکر می کنم آش تازه ای برایت پخته است."

آهی کشیدم و از جای خود برخاستم و به سمت اتاق سردبیر مجله،آقای سزاوار به راه

 افتادم تا ماموریت جدیدم را به من ابلاغ کنند.در زدم و اذن دخول خواستم.آقای سزاوار نیز

اجازه ی ورود را صادر کردند.در را باز کردم و وارد اتاق شدم و سلام عرض کردم.

آقای سزاوار با لبخند، جواب سلامم را داد و گفت:

"بنشین که سوژه ی داغی پیدا کردم و تنها تو از پس آن بر می آیی"

سپس با هیجان ماجرا را تعریف کرد و گفت:

"مادری یکی از چشمانش را به دختر 8 ساله اش اهدا کرده که مادر زادی از هر دو چشم

نابینا بوده است.از تو می خواهم که به بیمارستانی که می گویم بروی و یک سری خبر تهیه

کنی و یک سری سوال از آن بچه ی 8 ساله و مادرش بپرسی."

سپس آدرس بیمارستان را به من داد و به سمت بیمارستان به راه افتادم.

ساعتی بعد کنار تخت دخترک نشستم و گفتم:

"سلام دخترم.حالت خوبه؟"

دختر به من نگاهی کرد و با لحن کودکانه ی خویش جواب داد:

"سلام آقا.ممنون.خوبم"

سپس از او پرسیدم:

"شنیدم که قبلا چشمات جایی رو نمی دید.الان همه چیز رو خوب میبینی؟"

دختر با خوشحالی جواب داد:

"بله آقا،همه چیز رو خوب خوب می بینم.خیلی خوشحالم."

بعد ازش پرسیدم:

"بهم میگی اولین بار که چشمت رو باز کردی چی یا کی رو دیدی؟"

دخترک،کمی در چشمانم خیره شد و سپس گفت:

"خدا رو دیدم."

با تعجب پرسیدم:

"خدا رو دیدی؟مگه میشه خدا رو دید؟"

دخترک سرش را تکان داد و گفت:

"آره میشه دید.منم دیدمش.برای همین خیلی خوشحالم.الانم دوست دارم برای اولین بار

 که مداد رنگی دست می گیرم خدا رو نقاشی کنم."

کمی گیج شده بودم.از حرف های آن دختر 8 ساله چیزی سر در نمی آوردم.

به دخترک گفتم:

"خب به من میگی خدا رو کجا دیدی؟چه شکلی بود؟"

دختر به من نگاه کرد و گفت:

"شما مگه خدا رو ندیدی؟"

دستم را بر روی موهای مواج دختر کشیدم و گفتم:

"دوست دارم تو بهم بگی خدا رو کجا دیدی؟"

دختر کمی به اطراف نگاه کرد و گفت:

"خدا رو توی اون گل تو گلدون دیدم که پای پنجره است.خدا رو تو درختای حیاط دیدم که شکل

برگاشون با هم فرق داره.خدا رو تو آسمون ابری دیدم.خدا رو توی بارونم دیدم.خدا رو....

خدا رو توی چشمهای شما هم دیدم. "

با تعجب گفتم:

"تو چشمای من؟"

دختر جواب داد:

"بله تو چشمای شما.چشماتون آبیه.خیلی قشنگه.خدا هم قشنگه.خدا این چشم رو به شما

داده دیگه.هرچی که قشنگه خدا هم همون جا هست.اینا رو مامانم بهم گفته بود.بهم گفت

وقتی که چشمام بینا بشه میتونم خدا رو همه جا ببینم."

با شنیدن حرف های دخترک زبانم بند آمده بود و سرمای عجیبی در تمام وجودم رخنه کرده

بود.آن دختر کوچک با آن سن کم چه حرف های قشنگی می زدتا به حال کسی این چنین زیبا

خدا را برایم توصیف نکرده بود.

به دختر نگاه کردم  و گفتم:

"می دونی تو فرشته ی خدایی؟"

دختر سرش را به معنای تایید حرف من تکان داد و گفت:

"میدونم.آخه مامانم اسمم رو گذاشته فرشته.میگه تو فرشته ی خدایی"

کاملا گیج شده بودم.وقتی از اتاق دختر بیرون آمدم باران تندی می بارید.هزار سوال بی جواب

در ذهنم هجوم آورده بودند و جوابهایشان را از من می خواستند.نمی دانم چگونه خود را به

دفتر مجله رساندم.زمانی به خود آمدم که در اتاق سردبیر بودم.

سردبیر گفت:

"خب بگو ببینم چه شد؟چه دیدی؟"

کمی مکث کردم.گویا جواب تمام سوال هایم را یافته بودم.

به چشمان سردبیر نگاه کردم و گفتم:

"خدا را دیدم.خدا را در قلب مادری عاشق و مهربان دیدم که یک چشمش را به دختر کوچکش

هدیه داده بود تا با هم دنیا و خدا را ببینند."

نویسنده:سمانه میرزایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 11:11  توسط سمانه میرزایی  | 

 

با سلام...

کتاب "افسانه بی خدا و باخدا"به چاپ رسید.

این داستان حکایت زندگی انسانی است که پندار و کردار و گفتار نادرستش او را به چنان پستی و ذلتی

کشاند که از میان دیگر انسان های هم کیش و آیینش ترد گشت و در سیاه چاله ی کرده هایش تنها ماند

و آنگاه خدا را به یاد آورد و دریافت که تنها راه نجاتش از آن سیاه چاله،یاد پروردگار و یاری خواستن از

اوست.

امید است که این کتاب نظر شما را جلب کرده و مورد رضایت و قبول شما خوانندگان گرامی قرار گیرد.

 

جهت تهیه ی این کتاب می توانید به کتاب فروشی های زیر مراجعه کنید:

صفائیه،کتاب فروشی گنجینه ی سلامت بین کوچه ی ۱۹ و ۲۱،شماره تماس:۷۷۴۰۳۸۴

پاساژ قدس،طبقه ی زیرزمین،کتاب فروشی دارالنور،شماره تماس:۷۷۴۷۵۱۷

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 21:48  توسط سمانه میرزایی  | 

                                                 و او که دیرتر آمد...

 

دو دوست بودیم با دو آرزو و برای رسیدن به آرزوهایمان پیراهن صبح را به چادر شب می دوختیم تا زودتر

 صبح ها و شب های انتظار به سر آید و روز موعود فرا رسد.چرا که آفریننده ای مهربان  وعده داده بود که

آرزوهایمان روزی تحقق خواهد یافت.اما روزهای بسیار گذشته بود و خسته بودیم از این همه انتظار و

انتظار و انتظار...

 روزی قاصدکی به نزدمان آمد و خبر آورد که زمانه به پای آرزوهایمان غل و زنجیر بسته،باید به کمکشان

بشتابیم و رهایشان کنیم از دست این همه غل و زنجیر...

 برخاستم و نشانی راه را پرسیدم تا عازم سفر شوم و آرزویم را از چنگال زمانه برهانم.اما یار و دوست

دیرینه ام با من همسفر راه نشد و آرزوی خویش را رها کرد و دل بست به آرزویی دیگر و من به ناچار،تنها

عازم راه شدم.راه سخت و  پایان ناپذیر بود.اما اراده ی من سخت تر و پایان ناپذیرتر...

سالها گذشت.اما کماکان قدم برداشته و بر زمین می گذاشتم تا آرزویم را پیدا کرده و از دست چنگال

زمانه برهانم.

خسته بودم از این همه رفتن و نرسیدن،اما شاد بودم از این که آمدم و نماندم از ترس نرسیدن.

دیگر مرا یارای قدم برداشتن نبود.مانند پری سبک بال که رقص کنان بر زمین می افتد رها شدم و بر دل

زمین افتادم.چشم که گشودم خود را در آغوش یاری مهربان دیدم.نامش را جویا شدم و گفت نامش

آرزوست.

او آرزوی من بود.

همان رزویی که در طلب رسیدن به او بودم.اما هیچ غل و زنجیری در کار نبود.خواستم جویا شوم که مگر

اسیر دست زمانه نبوده که خود لب به سخن گشود و گفت که نه زنجیری در کار بود و نه اسارتی...

تنها می خواستم بدانم آیا به همان اندازه که من در طلب رسیدن به تو بودم؛تو نیز در طلب رسیدن به

من بودی یا نه...

و من نیز لبخند زدم و خوشحال بودم از این که سربلند گشته بودم و وفاداری خویش را به آرزویم به اثبات

رسانده بودم.

با آرزوی خویش رهسپار شدم تا به جایی که بودم بازگردم.وقتی به ابتدای جاده رسیدم دوست قدیمی

ام را دیدم.پیر و رنجور گشته بود و عازم سفر بود.از او پرسیدم به کجا می رود و او پاسخ داد که به دنبال

آرزوی خویش می رود.

چرا که به هر آرزویی دل بسته و هرچه چشم به راه مانده،آرزویش را ندیده است و سپس ادامه داد و

گفت کاش سالها پیش با تو همسفر میشدم تا حالا همانند تو نیز دستانم در دستان آرزویم باشد.

آری،او نیز رفت...

رفت به دنبال آرزوی دیرینه اش.

او دیر رفت و دیر به آرزویش رسید و سالها بعد او را دیدم که همراه با آرزویش آمد...

نویسنده:سمانه میرزایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 14:57  توسط سمانه میرزایی  | 

                                                 یک سبد آرزوی کال

دخترک هزاران آرزو داشت.دانه های آرزو را در دل خاک کاشت تا آرزوهایش به ثمر بنشینند.

روزها گذشتند و دخترک بزرگ شد و دانه ها بزرگ شدند و هر دانه ی آرزو تبدیل شد به درخت آرزو که از

شاخه هایش میوه های آرزو آویزان بودند.

حال دخترک یک باغ آرزو داشت.دخترک یک سبد میوه ی آرزو چید اما میوه های آرزو کال بودند.

دخترک گریست.

فرشته ای نزد او آمد و به دخترک گفت که چاره ی مشکلش نزد خداست و از او خواست تا از خدا یاری

بخواهد.دخترک اما نمی دانست چگونه...

فرشته به او گفت که خدا بالای سر اوست.کافیست دستانش را به سوی آسمان ها بلند کند.

و دخترک نیز چنین کرد و خدا را به یاری فرا خواند.

اول یک قطره ی کوچک بر روی دستان دخترک چکید و سپس دو قطره و قطره ها زیاد و زیادترشدند.

دخترک برخاست و باغ آرزویش را نظاره کرد که در زیر بارش باران شاداب و باطراوت گشته بود.

دخترک خوشحال شد و خندید...

فرشته شاد شد و خندید...

تمام میوه های آرزو زیر باران رحمت خدا رسیده و شیرین گشتند.

دخترک از تمام درختان آرزویش میوه ی آرزو چید تا این که رسید به آخرین درخت آرزو و آخرین میوه ی

آرزو که بیش از دیگر میوه های آرزو در طلب رسیدن به آن بود.اما میوه ی آن درخت هنوز کال بود.

غم دگر بار وجود دخترک را فرا گرفت...

فرشته میوه ای کال از آن درخت چید و دانه ی آرزو را از درون دل میوه بیرون آورد و دستان دخترک را

گرفت و دخترک را به سرزمینی زیبا برد که هر دانه ی آرزویی بی شک در آنجا به ثمر می نشست.

از دخترک خواست که دانه را بکارد و دخترک دانه را کاشت و در آن هنگام دانه ی آرزو تبدیل به درخت

زیبای آرزو شد با میوه های شیرین آرزو که طعمی این چنین لذت بخش را دخترک تا به حال نچشیده بود.

دخترک می خواست نام آن سرزمین را که هر دانه ی آرزویی در آنجا به ثمر می رسد بداند که ندایی از

سوی آسمان ها آمد که می گفت،این جا سرزمین ابدیت است.

همان سرزمینی که خداوند وعده اش را داده بود.

سرزمین آرزوها...

نویسنده:سمانه میرزایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 21:37  توسط سمانه میرزایی  | 

                                             راهی برای بازگشت...

 

گرسنه بود...

نه اینکه چیزی برای خوردن و آشامیدن نباشد...

نه...

همه چیز برای او مهیا بود...

اما هوس او،چیز دیگری می خواست...

آه از این هوس...

آه از این هوس که آدمی را از عرش به فرش می کشاند...

و او نیز اسیر دست هوس بود...

بدین خاطر چید آن چیزی را که نباید می چید و چشید آن طعمی را که نباید...

و او نیز در صدد فرونشاندن هوس خویش بود با خوردن سیبی...

اما نه...

غافل از این که هوس او دوچندان گشت...

در آن هنگام راهی در برابرش گشوده شد که به پایین ترین نقطه ی ممکن ختم میشد...

در آن جا پر بود از درخت های سیب و او راهی آن راه نامعلوم شد...

فرشته ها آمدند با طبق طبق غذا و نوشیدنی...

اما او آن جا نبود که از آن همه نعمت بی منت بخورد و بیاشامد...

او عازم آن راه شده بود...

به پایان جاده رسید،اما اثری از سیب و درخت نبود...

آری...

تنها سرابی بود که او را وسوسه ی این راه و مکان نامعلوم کرده بود...

تصمیم به بازگشت گرفت...

اما آن راه نامعلوم محو گشته بود و او ماند...

تنها و اسیر...

اسیر دست دنیا و هوس هایش...

حال سالیان دراز از آن روز می گذرد و او هم چنان در جست و جوی یافتن راهی برای بازگشت به آن بالاست...

نویسنده:سمانه میرزایی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 19:9  توسط سمانه میرزایی  | 

تقدیم به تمام عاشقان تنها و دل شکسته...

 

                                  من تنهاترینم...

دخترک در غمی ژرف غوطه می خورد و بی صدا اشک می ریخت.

خدا آغوش گرم و ژر مهرش را گشود و او را در بر گرفت.

دخترک به چشمان پر مهر خدا نگریست و گفت:

"مگر شرط دل دادن،دل گرفتن نیست؟"

خدا گفت:

"آری..."

دگرباره پرسید:

"عشق و دوست داشتن را برای چه آفریدی؟"

و خدا گفت:

"برای رهایی از غم تنهایی..."

دخترک سرش را به زیر انداخت و با صدای بلند گریست...

معبود یکتا اشک های او را پاک کرد و گفت:

"برای چه می گریی؟..."

و او گفت:

"به شرط دل گرفتن،دل دادم...

عشق ورزیدم بدون آنکه مهر و لبخندی ببینم...

بی دل ماندم و تنها...

این چه رسمیست؟"

ایزد پاک و بی همتا با صدایی غم بار در گوش دخترک زمزمه کرد و گفت:

"انسان ها رمز و راز عشق و دوست را از یاد برده اند.

بدین خاطر مرا نیز که عشق بسیار نثارشان کرده ام را به دست فراموشی سپرده اند...

این است دلیل غم و تنهایی تو..."

دخترک از شنیدن این سخنان متاثر شد و تنها سکوت کرد و دگر هیچ نگفت.

اما خداوند او را در آغوش پر مهر خود فشرد و در گوشش زمزمه کرد و گفت:

"من از تو تنهاترم...

من تنهاترینم...

اما تو مرا خواهی داشت...

تا ابد...

تا همیشه...

پس تو دیگر تنها نیستی..."

و دخترک تا ابد و تا همیشه تنها به خدا عشق ورزید و تنها دل به آغوش پر مهر او سپرد...

خدایی که از همه تنهاتر است...

نویسنده:سمانه میرزایی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:29  توسط سمانه میرزایی  | 

                                                   ستاره ی درخشان

در آسمان پر ستاره،تنها بود و بی ستاره.

شب که از راه دور می رسید کوله بار پرستاره اش را بر پهنه ی عریان آسمان پهن می کرد و قلب های

منتظر را شاد می نمود و به هر قلب منتظر،ستاره ای هدیه می کرد.

همه با ستاره ی درخشان بخت خویش،شاد و خوشحال بودند.اما او ستاره ای نداشت.

تصمیم بر آن گرفت که به تمام آسمان ها سری بزند شاید ستاره ای در آسمان های دیگر بیابد که از آن او

باشد.هر شب به یک آسمان قدم می گذاشت و سرک می کشید.

هفت شب گذشت و هفت آسمان را پشت سر گذاشته بود.اما ستاره ی بخت خویش را نیافته بود.

تنها شد و غمگین.درمانده و نالان به گوشه ای نشست و گریست.

قطره ای از چشمش چکید و بر خاک تشنه ی زمین افتاد.فرشته ای نزد او آمد و گفت در عرش آسمان

هفتم ستاره ای وجود دارد درخشان تر و زیباتر و جاودان تر از دیگر ستاره ها.آن ستاره،ستاره ی انسان

های تنها و بی پناه است.کافیست نگاهش را به عرش معطوف گرداند تا آن ستاره را نظاره گر شود.

او شاد گشت و بر دو بال فرشته سوار شد و با هم به آسمان هفتم قدم گذاشتند.سپس سر به سوی

آسمان هفتم بلند کرد و به عرش نگریست و ستاره ای دید بس درخشان و زیبا که با خود ابدیت و

جاودانگی را به همراه داشت.

در دل، نام آن ستاره ی درخشان را جویا شد و ندایی در قلبش نام خدا را طنین انداز کرد و لبخندی بر

لبانش شکفت...

نویسنده:سمانه میرزایی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 12:3  توسط سمانه میرزایی  | 

سلام دوستان عزیز...

سال نو را به همه ی دوستان عزیز و هنر مندان سرزمینم تبریک میگویم...

 

تقدیم به تمام کسانی که رفتند تا ما بمانیم...

تو چه مهربان بودی و چه قلب بزرگی داشتی...

مهربان تر از فرهاد کوه کن بودی و عاشق تر از مجنون...

سالیان دراز از آن گذشته ی دور و دراز می گذرد و تو افسانه ای شدی در میان دیگر افسانه ها.

حال،من،منی که هیچم،با وجود تو که هستی ات پایدار و جاودان خواهد ماند به تمام قله های

 آرزوهایم دست یافتم و چه غمناک بود زمانی که تو نبودی تا دستانم را در اوج،بالا بگیری...

آری،تو نیستی.

چرا که خواستی نباشی تا من به آرزوهایم دست یابم.

حال بنگر... دوست دارم بدانی که حال،آرزوهایم در دستانم نهفته است.

سالیان دراز می گذرد و این منم که با آرزوهای برآورده ی خویش،زندگی می گذرانم.

اما افسوس که تو نیستی...

سالیان دراز می گذرد و نه تنها من،که تمام انسانهای هم کیش و آیینت،در آرزوهای خویش

غوطه می خورند و فراموش کردند راز رسیدن به آرزوهایشان را...

مرا بخش ای مهربان تر از فرهاد و ای عاشق تر از مجنون...

تو خود نیز آرزوها داشتی،و چه سخت بود برایت گذشتن از آرزوها و آمالی که در ذهن می پروراندی...

سالیان دراز است که آرزوهایت انتظارت را می کشند اما تو نیستی که به آرزوهایت دست یابی

و آنها را در آغوشت بگیری تا کمی آرام گیرند.

من چه شرمسارم...

با تمام مهربانی ات مرا ببخش...

جای تو تا ابد خالیست...

نویسنده:سمانه میرزایی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 23:6  توسط سمانه میرزایی  | 

                                                دانه ی بهشت

 

خدا در دل هر نمازی دانه ای نهفته بود.

 دانه ای که باید در دل خاک بهشت کاشته می شد تا به ثمر بنشیند .

آدم سالها تلاش کرد تا دانه را درون خاک بهشت بکارد اما نمی دانست چگونه.

سالها در برابر خدا به رکوع می رفت و راه چاره ای طلب می نمود اما پاسخی دریافت

 نمی کرد.این رازی بود که آدم خود می بایست معمای آن را حل می کرد.

روزی کبوتری را دید که نوک خود را بر زمین سخت می زد تا دانه ای را در دل آن بکارد.

به ناگه آتشی در قلبش شعله کشید و بر زانوهای خود به زمین افتاد و پیشانی

خود را بر خاک نهاد و خدا را بسیار سپاس گفت و از او طلب بخشش کرد و تضرع و زاری بسیار

نمود.دانه ای که در دل نماز نهفته بود با پیشانی آدم بر دل خاک جاودان بهشت کاشته شد و با

اشک های او سیراب گشت و در بهشت جوانه زد و تبدیل شد به نهالی زیبا و آدم دریافت که

بخت سبز در پیشانی بندگی اش به خدا جای گرفته است و تا پایان عمر خویش سجده های

بسیار رفت و دانه های بسیار در بهشت کاشت.

نویسنده:سمانه میرزایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 18:32  توسط سمانه میرزایی  | 

 

                                                  اشک ابر

 

گلی زیبا همانند یاقوتی بی همتا در پهنه دشتی سرسبز به چشم می خورد.

بوی عطر گل تمام فضا را عطرآگین می کرد و بویش تا آسمان ها می رفت و فرشته ها با

بوییدن عطر گل،تسبیح خدا را می گفتند.

روزها می گذشت و بوی عطر گل روز به روز کمتر می شد.فرشته ها نگران گل زیبا شدند.

بدین خاطر یکی از فرشته ها به پیش گل آمد تا جویای احوال گل زیبا شود.

فرشته نزد گل آمد و گفت:

ای گل خوش عطر،تو راچه شده؟چرا دیگر بوی عطرت به آسمان ها نمی آید؟چرا این قدر

رنجور و پژمرده گشتی؟

گل اشکی ریخت و گفت:

تشنه ام.آبی نیست تا وجودم سیراب شود.مرگ به من نزدیک است و به این خاطر،روز به روز

بوی عطرم کم می شود.

فرشته اشک ریخت و آهی سرد کشید و به سمت آسمان ها رفت.

ابری مهربان که در پهنه آسمان جای گرفته بود صدای آه فرشته را شنید.

به پیش فرشته رفت و گفت:

ای فرشته ی مهربان،چه چیز تو را این قدر غمگین کرده؟

فرشته گفت:

ای ابر مهربان،گلی زیبا بر روی زمین تشنه است و در حال مرگ.اما کاری از دست من برای

گل ساخته نیست.

ابر غمگین شد و به روی زمین آمد و به پیش گل رفت.لطافت گل،خبر از معصومیت گل می داد

و بوی عطر گل،هم چون بوی عطر گل های بهشتی بود.ابر مهربان زمانی که گل را پژمرده و

نالان دید اشک از چشمانش جاری شد.

ابر مهربان به پای گل اشک ریخت و اشک ریخت و اشک ریخت...

صدای گریه ی ابر به گوش فرشته رسید.فرشته به سوی زمین آمد.

اما با تعجب گل را دید که شاداب و سرحال گشته.

خوشحال شد و گل را بوسید و گفت:

ای گل مهربان تو چگونه از مرگ نجات یافتی؟آخر تو تشنه و پژمرده گشته بودی.

گل رو به فرشته کرد و گفت:

ابر به این جا آمد و با دیدن حال و روز من،شروع به گریستن کرد و به پای من اشک ریخت.

مدتی گذشت و دیگر صدای ابر به گوشم نرسید.زمانی که رو به ابر کردم او دیگر این جا نبود.

فرشته به آسمان نگاه کرد.اما ابر دیگر آنجا نبود.ابر به اشک تبدیل گشت و وجودش را به پای

گل ریخت تا گل را از پژمردگی و مرگ نجات دهد.

جای ابر مهربان در آسمان خالی بود. اما بوی عطر گل بیش از همیشه در آسمان ها پراکنده

می گشت و فرشته ها همه شاد بودند...

نویسنده:سمانه میرزایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 16:55  توسط سمانه میرزایی  | 

                                               رود

پسرک به خدا گفت:

از انسان بودن بیزارم.می خواهم چون رود،جاری و روان باشم

.مرا رودی خروشان کن تا بر روی زمین،جاری و خروشان باشم.

خدا به پسرک گفت:

به اطرافت بهتر نگاه کن.آیا واقعا می خواهی رود باشی؟جاری و روان؟

پسرک گفت:

آری،حاجتم را اجابت کن.

خدا پسرک را بوسید و گفت:

باشد...خواسته ات را می پذیرم.اما اگر در بین راه پشیمان شدی مرا صدا کن.

و بدین سان،پسرک،رودی شد جاری و پاک و خروشان.

بر پهنه زمین می تاخت و بدون نگاه و توجه به اطرافش به پیش می رفت.

در بین راه،ماهیان بسیاری به وجود او پیوستند تا به کمک آن رود زیبا به دریا بپیوندند.

در بین راه،کوزه به دستان بسیاری،کوزه هایشان را از وجود پاک رود پر می کردند.

در بین راه،انسان های بسیاری از وجود پاک رود سیراب می گشتند.

اما رود،هیچ یک از آنان را نمی دید و به تاخت به جلو می رفت.به دنبال آرزویش به پیش می رفت

 تا به دریا بپیوندد و در عرصه این جهان پهناور نمایان شود.

اما پسرک(رود)از خورشید غافل بود.خورشیدی که ذره ذره در حال گرفتن وجود او بود.

روزها می گذشت و خورشید،ذره ذره وجود رود را می گرفت و به آسمان ها می برد

.تا این که رود،در راه رسیدن به دریا خشکید و وجودش به آسمان ها رفت

.رود خشکیده ی زمین، چون ابری پاک در پهنه آسمان قرار گرفت.

از آن بالا به مسیری که پیمود نگاه کرد.از آن بالا بود که متوجه شد از چه جاهایی گذر کرده

 و بدون توجه به هیچ یک از آن ها تنها در پی رسیدن به آرزویش بوده است.

رود،ماهی های زیبایی را دید که بدون وجود او در بین راه مردند

.کوزه هایی را دید که خالی از آب پاک رود بودند.

انسان هایی را دید که تشنه لب اند و گریان...

رود شروع کرد به گریستن.به خاطر غفلتش به اطرافیان اشک ریخت.

فرشته ای مهربان آمد و گفت:

به جای گریه کردن خدا را صدا کن،تو تنها نیستی.خدا تو را یاری خواهد کرد.

اما قبل از آن که رود خدا را صدا کند خدا به نزد رود که حالا ابر شده بود آمد و گفت:

گریه نکن بگو چه می خواهی؟

رود که حالا به ابر تبدیل شده بود گفت:

در گذشته می خواستم رود باشم و به دریا بپیوندم تا همه مرا نظاره گر باشند و افسوس که تنها به فکر

خویش بودم و چشم از اطرافم برداشته بودم.

حال پشیمانم و غمگین.چگونه می توانم جبران کنم؟

خدا خندید و پسرک را که حالا ابری زیبا شده بود در آغوش گرفت و گفت:

نعمت باران بودن را به تو عطا خواهم کرد.باران شو و بر پیکر زمین ببار و به زمین بازگرد.

این گونه ماهیان دوباره سیراب می شوند.

کوزه ها دگر باره پر آب می شوند.

لب های تشنه،خندان می شوند و همه از آمدنت شاد و مسرور می شوند.

ابر،باران شد و شروع به باریدن کرد.در آن هنگام دید که تمام موجودات رو به آسمان کردند و نظاره گر

 او شده اند. در آن هنگام دریافت که باران بودن،بسی بهتر از دریا بودن است.

پسرک که زمانی آرزو داشت رود باشد و به دریا بپیوندد،حال بارانی شده بود که بر تمام جهان می بارید.

با آمدن باران،زندگی به ماهی ها بازگشت و ماهی ها شروع به سرور و و شادی کردند.

کوزه به دست ها،کوزه های خالی شان را به سوی باران به بالا گرفتند.

تشنه لب ها دستانشان را به سمت باران گرفتند تا با آب پاک باران سیراب شوند.

همه به باران نگاه می کردند و شاد بودند.

باران،به خدا نگاه می کرد و شاد بود.

و خدا به شادی باران و موجودات نگاه می کرد و شاد بود.

همواره همانند باران باش...پاک،مهربان،دل نشین.

نویسنده: سمانه میرزایی

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 14:28  توسط سمانه میرزایی  | 

                                    خاک عشق

 

در حیاط خانه باغچه ای بود پر از گل های زیبای بهشتی.

اما جای خالی یک گل در باغچه به چشم می خورد.

به نزد باغبان رفتم و خواستار گلی زیبا شدم.

باغبان گلی زیبا و خوش عطر را به من هدیه داد و گفت:

بی شک این گل،باغچه را زیبا خواهد کرد.

گل را با خود به خانه آوردم و در باغچه کوچک خانه مان به او جای دادم.

اما خاکی که پذیرای وجود گل باشد را در باغچه نداشتم.

به ناچار دوباره به پیش باغبان رفتم و مشتی خاک از باغبان گرفتم و به نزد گل بازگشتم.

خاک را به پای گل ریختم و اندک آبی به روی قامتش...

خم شدم و به گل بوسه زدم که در این هنگام ندایی که طنین دل نشینی داشت به گوشم

رسید.بلند شدم و به سمت صدا برگشتم.

آری!آن صدا صدای فرشته ی خدا بود.

به سمت فرشته ی مهربان رفتم و گفتم:

چه سعادتی به من روی آورده که به دیدارم آمدی؟

فرشته تبسمی کرد و نزدیک من آمد و در کنار باغچه نشست.

سپس رو به من کرد و گفت:

بیا این خاک هایی که آوردم به پای این گل زیبا بریز.

با تعجب گفتم:

آخر ای فرشته مهربانم،من برای گل خاک آورده ام.این خاک دیگر برای چیست؟

فرشته قدری سکوت کرد و گفت:

بیا تا داستانی را برایت بازگویم.

فرشته گفت:

سال ها پیش دو عاشق بر روی زمین می زیستند که عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

آن قدر در آرزوی رسیدن به هم بودند که از خدا خواستند حتی اگر در دوران حیاتشان به هم

نرسیدند،زمانی که روحشان به سمت خدا بازگشت و جسمشان به خاک بازگشت و به خاک

مبدل شدند،خاک وجودشان به هم برسد.

سپس فرشته به من نگاه کرد و گفت:

آن خاکی که تو در پای گل ریختی از آن جسم معشوق بود و این خاکی که من آورده ام از آن

جسم عاشق است.

دیگر این همه فراق کافیست.

این دو معشوق در انتظار هم اند.

در پای گل نشستم و به پای گل اشک ریختم و گفتم:

ای فرشته مهربان بیاور آن خاک مقدس را!...

و زمانی که فرشته خاک را به پای گل ریخت،به ناگه گل زیبا شکفتن را آغاز نمود و بوی عطری

در فضا پراکند که تا هفت کوی و برزن رفت.

به راستی بوی عطری این چنین،تا به حال به مشامم نرسیده بود.

در همان حال،فرشته ای دیگر از سوی خدا آمد و گفت:

خدا پیغام فرستاد که نام گل را "یاس" بنامید.

از فرشته پرسیدم:

چرا"یاس"؟

فرشته گفت:

در انتخاب این نام،رازی نهفته که تنها خدا از آن آگاه است...

نویسنده:سمانه میرزایی

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 17:14  توسط سمانه میرزایی  | 

                                                گل بهشت

دخترک بیمار بود و مرگ به او نزدیک...

فرشته ای که نگهبان او بود به سوی خدا رفت و گفت:

آخر چرا او باید بمیرد؟او جوان است و هزاران آرزو دارد در حق دخترک بی وفایی نکن

خدا به فرشته گفت:

دنیا پر از آدم های انسان نما گشته و این دخترک،همانند فرشته ای پاک در میان این

انسان نماها ست.جای او در بین آن ها نیست.لیاقت او بهشت برین است.

فرشته به خدا گفت:

پس چرا این انسان نماها را از دنیا بیرون نمی کنی؟چرا دخترک؟

خدا گفت:

به من بگو اگر باغچه ای به تو دهم و از تو بخواهم که در این باغچه،گل بکاری آیا باغچه را

پر از بوته های گل می کنی یا در آن خار و خاشاک می کاری؟

فرشته جواب داد:

چواب این پرسش واضح و آشکار است و بی شک در آن گل خواهم کاشت

سپس خدا گفت:

من نیز می خواهم در باغچه بهشت، گلهای زیبا بکارم.گل های بهشتی.

آیا باز هم می خواهی مرا از کاشتن گل،منع کنی؟

فرشته که حال، جواب سوال خویش را یافته بود سکوت کرد و به نزد دخترک بازگشت و گفت:

برخیز ای گل زیبای بهشتی. بهشت و باغبان در انتظار تو هستند.

نویسنده:سمانه میرزایی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:30  توسط سمانه میرزایی  | 

                                             لبخند خدا

ریشه مهربان،تنها در اعماق زمین می زیست.بی خبر از دنیای بیرون.

روزی در خلوت خویش،بوی عطری دل نشین به مشامش رسید و به قلبش رخنه کرد.

از اعماق زمین فریاد برآورد و گفت:

این عطر بهشتی از آن وجود چه کسیت که در خاک سرد زمین پیچیده؟

صدایی آمد و گفت:

من هستم و این بوی عطر وجود من است.

اما صدا خسته بود.ریشه از صاحب صدا پرسید:

تو کیستی؟نامت چیست؟چرا در صدایت خستگی و رنج موج می زند؟

صدا گفت:

من گل هستم و نامم رز قرمز است.اگر صدایم نالان گشته از این باب است که

 مدت مدیدیست رمق از جانم گرفته شده.تشنه و خسته ام و مرا توان دستیابی

 به آب نیست.

ریشه پرسید:

آخر چرا؟مگر در روی زمین آب نمی یابی؟

گل جواب داد:

آری،آب همه جا هست اما آبی که وجود مرا سیراب می کند در دل زمین نهفته

و دست یابی به آب زمین برایم ناممکن است .

ریشه غمگین شد و کمی به فکر فرو رفت.سپس از اعماق خاک فریاد برآورد و گفت:

من از زمین برایت آب می فرستم تا بنوشی و شاداب شوی.من به تو دل بستم عشق

 را با عطر وجودت شناختم و تو عشق وجود من شدی.حال طاقت رنجوری تو را ندارم

و می خواهم یاریت کنم.

گل،از حرف های دل نشین ریشه تبسمی کرد و گفت:

از تو سپاس گذارم ای ریشه مهربان اما خواسته تو عملی نیست.چون نه من می توانم

 به داخل زمین بیایم و نه تو می توانی از دل زمین بیرون آیی.

و هر دو در سکوت به فکر فرو رفتند.

پس از اندک زمانی صدایی از آسمان آمد و به گل و ریشه گفت:

عشق شما را یاری خواهد کرد.

ریشه و گل پرسیدند:

تو دیگر که هستی؟

صدا گفت:

من فرشته خدا هستم. خدای مهربان گفت به سوی شما بیایم و از سوی پروردگار

 یاریتان کنم.گل و ریشه خوشحال شدند و در کمال ناباوری گفتند:

آخر چگونه؟

و فرشته پاسخ داد:

با نیروی عشقی که در وجودتان نهفته.

مدتی سکوت همه جا حاکم شد.سپس فرشته رو به گل کرد و گفت:

ای گل زیبا، قلبت را به قلب ریشه بسپار و گل این چنین کرد وسپس عشق از وجود ریشه

جوانه دواند و گل را در آغوش گرفت و به عرش برد.

سپس فرشته به آن دو گفت:

پیوندتان مبارک باد. حال با جوانه ای که شما را به هم پیوند داده گل سیراب خواهد شد.

گل خندید و عطرش را در هوا پراکنید.از خنده گل،ریشه خوشحال شد و خندید و از خنده

ریشه،وجود زمین گرم شد و زمین تبسمی کرد و فرشته از خنده گل و ریشه و زمین شادمان

شد و خندید و  خدا از شادی آنها مسرور گشت و به آنها لبخند زد.

نویسنده:سمانه میرزایی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 11:39  توسط سمانه میرزایی  | 

                                                          عشق

هر روز که می گذشت احساس می کردم که کسی در باد فریادمی زند

 احساس می کردم که نسیم،پیام آور کسی است که مرا صدا می زند.

 به دنبال نسیم رفتم تا صاحب آن ندا را ببینم.

 اما او ایستاده بود

در پشت مه،در پشت درخت سرسبز،در پشت گل سرخ،در پشت کلام های نگفته.

 او جاده ای به من نشان داد و مرا رهسپار آن کرد.

 وقتی پا به آن جاده گذاشتم فهمیدم جاده ی پاییز است.

 جاده ای پر از برگ های زرد و خشک.

 زیر گام هایم صدای ناله شان به گوش می رسید.

 ندا گفت:

 آن برگ خشک را بردار.

 برگ را برداشتم.

 سپس گفت:

 به انتهای جاده برو،درختی پیر انتظار تو را می کشد.

 خود را به آن پیر رساندم.

 درخت پیر برگ را از من گرفت و به آن برگ بوسه زد.

 در کمال ناباوری،برگ زرد،سبز و شاد شد و درخت پیر،پیرتر و فرسوده تر گشت.

حالا دریافته بودم که چرا آن درخت،آن قدر پیر شده بود.

 آن درخت حامل پیامی برای من بود.

 او به من فهماند،عشف واقعی در وجودش نهفته است.

 آری،این است همان عشق واقعی که خدا برای آفریدگانش آفرید.

 آن درخت پیر،حامل همین پیام بود:

 (عاشق واقعی،همیشه تمام هستی اش را فدای معشوق می کند).

نویسنده:سمانه میرزایی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 17:25  توسط سمانه میرزایی  |